تبلیغات
ترنم انتظار
ترنم انتظار
تند روی شكوه مومن را از بین می برد.«امام رضا(ع)» 
قالب وبلاگ

امروز میخواهم بنویسم از دختران و پسرانی که بهترین معشوقشان خداست...
از دختران عفیف و از پسرانی غیور...
از اینکه چه زیباست اگر با خدا،
در جاده یـ زندگیـ قدم بگذاریم
میخواهــَمـ بگویــَمــ...
وقتی دستهایت را نذر نیکویی ها میکنی،
شکوفه های تبسم و رضایت در دستانت می شکفد.
وقتی چشم هایت را به روی حرام های خدا میبندی،
خدا ستاره هایش را در چشمانت روشن میکند.
وقتی از جاده تلخ و تاریک گناه حذر میکنی
و به کوچه باغ های خواب و مناجات او قدم می گذاری،
اجابت است که از رد گامهایت میروید.
وقتی با اهن
گ نجابت و وقار پنجره ی دلت را به سمت زندگی امروز می گشایی،
پروانه های صداقت و راستی روی گل های نجیب زندگی ات مینشیند.
آنوقت عطر سر به زیر آیه های احساست،
کوچه ی امروز را سرشار میکند.
وقتی مروارید زیبایی هایت را به صدف حیا و عفاف می سپاری،
خدا دریا،
دریا تورا آبی میکند.
   آن قدر آبی که آسمان به تو رشک میورزد
             آن قدر آبی که آسمان به تو رشک میورزد
                        آن قدر آبی که آسمان به تو رشک میورزد
                                 آن قدر آبی که آسمان به تو رشک میورزد       

 و این چنین است که یک دختر عفیف و یک پسر غیور همیشه نگاه هایشان زلال و شفاف و دستهایشان همیشه پاک و منزه است
 
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم




طبقه بندی: درد دل با...،
برچسب ها: عاشقانه، مذهبی،
[ پنجشنبه 27 خرداد 1395 ] [ 03:54 ق.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]

زیبایی عشق به خدارو در وجود آیت الله بهجت دیدم...
خوشا آنان که دائم در نمازند

رمضان كریم را بر تمامی مسلمانان جهان تبریك عرض می نمایم....

و ما رو هم تو این روزا از دعای خیر تون بی نسیب نذارین....

التماس دعا

یا علی...




طبقه بندی: فرهنگی،
برچسب ها: نماز، آیت الله بهجت.،
[ پنجشنبه 27 خرداد 1395 ] [ 01:51 ق.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]

عکس و تصویر

مهدی جان عصر جمعه شد باز هم نیامدی؟......

خسته ایم از دوریت...




طبقه بندی: درد دل با...،
برچسب ها: مهدی، جمعه،
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 05:22 ب.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]

دوســت دارم...
بـــــاران باشد...
تــو باشی و چـــــادر زیبایت.....
و مــن در پناه حجـــاب تو...
آهسته و هم قـــدم با تو... زندگی را استشمام میکنم...
و هم نـــوا با قدم هایت، میپیمایم کوچه های خـــدا را...
آه که چه بوی خوشی دارد خاک های این کوچه ...
زیر چـــادر محبتت..
وآه که چه زیباست نگاهت زیر محبت غیرتـــم. ..
از خـــدا میخواهم که حجاب تو برای من و غیرت من برای تـــو باشد...
ای ســـرا پا زندگی...!!                    




طبقه بندی: فرهنگی،
برچسب ها: چادر، بلای قشنگ،
[ یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]

رای ما به  پاكی و صداقت حاج علی علیلو......

ای كاش كمی مردم فكر می كردند كه نماینده باید قاطع و نترس باشه ....

من دوست دارم كسی بره به مجلس ، كه ایران عزیزمان را به بیگانگان نفروشد.....




طبقه بندی: فرهنگی،
برچسب ها: علیلو،
[ چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 ] [ 12:22 ق.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ لبیك ]

♥️جمعه یعنی در سرت فکر نگارت آمده
♥️جمعه یعنی وقت ناب انتظارت آمده

♥️جمعه یعنی لحظه ای را با خیالش سر کنی
♥️جمعه یعنی با غم و فکر وصالش سر کنی

♥️جمعه یعنی نام او باشد فقط روی لبت
♥️جمعه یعنی عشق او باشد فرآیند تبت

♥️جمعه یعنی حسرتت تنها نگاه روی او
♥️جمعه یعنی آرزوی مجعد گیسوی او

♥️جمعه یعنی عطر نرگس در هوا سر میکشد
♥️جمعه یعنی قلب عاشق سوی او پر میکشد

♥️جمعه یعنی روشن از رویش بگردد این جهان
♥️جمعه یعنی انتظار مَهدی صاحب زمان (عج)
❤️   
اللهم-عجل-لولیک-الفرج





طبقه بندی: درد دل با...،
برچسب ها: مهدی، صاحب الزمان، جمعه،
[ جمعه 3 اردیبهشت 1395 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]

عکس و تصویر جریمه مشق امشب...! صدباربنویس...! ♡آقای♡که یادش نبودم...! درقنوت نمازش { یادم} کرد...

جریمه مشق امشب...!
صدباربنویس...!

♡آقای♡که یادش نبودم...!
درقنوت نمازش { یادم} کرد...

جمعه آمد و رفت از آقایم یاد نكردم...




طبقه بندی: درد دل با...، فرهنگی،
برچسب ها: امام زمان(عج)، مهدی، جمعه،
[ شنبه 28 فروردین 1395 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]

عکس و تصویر مادر همه ی ادم ها که شبیه هم نیستن! همه مادرا هم شبیه هم نیستن ...

مادر
همه ی ادم ها که شبیه هم نیستن!
همه مادرا هم شبیه هم نیستن !
لایقت میخواهد مادر بودن.....
تو ای مادر بدان فرزندت در دنیای ادمها باز به محبت تو محتاج است
بدان فرزندانت غم فرق نگاهت را غم عالم میداند .......................................دنیایی پر از حرفم برای ارام شدن
حیف زبان گفتن ندارم :-(




طبقه بندی: فرهنگی،
برچسب ها: مادر، روز مادر،
[ چهارشنبه 11 فروردین 1395 ] [ 08:52 ب.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]


گاهی خدا آنقدر زود به خواسته هامون جواب میده،

که باورمون نمیشه از طرف خدا بوده!

اینجاست که میگیم عجب شانسی آوردم....!

خدایا بنده ات عظمتت را فراموش كرده ...

خدایا به عظمتت قسم می دهم یك لحظه ما را به حال خود وا مدار.....

در آخر خواسته ام ظهور مولا یم حضرت مهدی را برسان...

دلم آرامشی می خواهد از جنس شما....




طبقه بندی: درد دل با...،
برچسب ها: خدایا، عظمت،
[ سه شنبه 3 فروردین 1395 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]


سلام
خدمت دوستان این متن رو یكی از بازدید كنندگان از وب بنده نوشتن ...
خیلی زیبا بود...
امیدوارم باسال جدید همه گره ها به امید ظهورامام زمان حل بشه ودشمنان به نقشه شومشان نرسن ای اقا ای رهبرم توولی وسرپرست ماهستی تنهایمان نزار .....


به امید سرنگونی دشمنان وداعش وپیروزی مدافعان حرم صلوات....
پیروزی حق بر باطل

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم

كجایی آقا ؟

آخرین جمعه سال است....        آقا جان نمی آیید....!؟

الهم عجل لولیك الفرج...


[ جمعه 28 اسفند 1394 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ نظرات ]

تنهایی یعنی ...
هیچ کس نبود اما چاه بود !
هیچکس نبود ...

حالا ...
خداوند با یک علی دیگر امتحان میگیرد
از مدعیان سینه چاکِ عاشقی و اطاعت!

سید علی تنهاست ...

ای سید ما دعا كن برای ما....

تا پای جانم نمی گذارم تنها بمانی...




طبقه بندی: افسر جنگ نرم، درد دل با...، فرهنگی،
برچسب ها: رهبرم، امام، آقایم..، سید علی،
[ چهارشنبه 26 اسفند 1394 ] [ 07:41 ب.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]


               عمری است دخیلم به ضریحی که نداری یا زهرا..




طبقه بندی: درد دل با...، فرهنگی،
برچسب ها: یا زهرا، زهرا،
[ شنبه 22 اسفند 1394 ] [ 01:33 ق.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]
عکس و تصویر

" لطفا بخونید "

به نام خدا

سایه ی بالاسر!

پدر ما آدم خاصی بود و هست
خیلی از خودمان هم نمیشناختیمش

همیشه که توی حیاط بازی میکنیم از پشت پنجره نگاهمان میکند، حواسش جمع بچه هاست

آخر او همیشه مرد بوده است.

پدر ما همیشه با لبخند نگاهمان میکند و اخم های با صلابتش، سهم نامردها و خانه دزد ها و بچه دزد هاست!

کنار خودمان زندگی میکند و با اینکه دار و ندارمان را مدیون درایتش هستیم  قدرش را نمیدانیم ...

پدر عصای ساده ای دارد که حرف و حدیث پشتش زیاد است! نامردها و خانه دزد ها و بچه دزد ها خیلی از عصایش میترسند آخر پدر خوب زهره چشم گرفته از آنها

داستان خانه مان داستان جالبی است.اصل اصلش خانه برای خودمان بود که چندی افتاده بود دست خانه دزدها


پدر و رفقایش روزی دست به دست هم دادند و خانه را پس گرفتند

اوایل همه چیز خوب بود،
تا وقتی که پدربزرگ زنده بود همه چیز خوب بود اما او که رفت رفیق پدر، هوا برش داشت!

چند وقت بعد رفیق پر ادعای پدر نقل مکان کرد و رفت خانه ی طبقه بالا
نمیدانم این بالانشینی چه بود که رفیق پدر از این رو به آن رو شد!

پدر از وقتی پدربزرگ رفت شد مسئول خانه!
ما پدربزرگ را ندیده بودیم ولی همه میگویند پدر عجیب شبیه اوست!

رفیق پدر از همان روزها بود که حسادت را شروع کرد! مدام چوب لای چرخ کارهای خانه میگذاشت! اما پدر صبوری به خرج داد! گفته بودم پدر خیلی مهربان است؟

گذشت و گذشت و ما بزرگ تر شدیم! پدر روز به روز قوی تر میشد و رفیقش روز به روز حسود تر!

یک روز به خودمان آمدیم دیدیم کلاغ سیاه ها بر سرمان سنگ میریزند! مامور خانه دزدها و بچه دزدها بودند! بعضی از ما بچه ها بدسلیقه بودیم و کلاغ و قار و قار هایش را دوست داشتیم!

پدر هشدار داده بود مواظب باشیم؛ کلاغها، کلاغهای خانه دزد ها هستند اما گوش خیلی ها بدهکار  نبود!

رفیق پدر هم که فرصت را مناسب دیده بود مدام برای کلاغها دان میپاشید! رفیق بابا واقعا آدم
متوهمی
بود!

فکر میکرد میتواند با چهارتا کلاغ پدر را اذیت کند! آخر اذیت ما بچه ها عین اذیت کردن پدر بود!

آخر یک روز پدر، به درخواست اهالی و عقلای قوم، مثل همیشه و باصلابت کلاغها را گرفت! تا دیگر آسیبی به ما نزنند
کلاغهایی که سر و صورت ما بچه ها و در و دیوار خانمان را زخم و زیلی کرده بودند!

راستش مرگ، حکم چنین کلاغهایی بود، اما خیلی از بچه ها هنوز دلبسته رنگ سیاه کلاغ ها بودند و پدر چه میتوانست بکند وقتی آنقدر بچه بودند که فرق کلاغ و قناری را نمیفهمیدند!

اما رفیق پدر که حسادت کورش کرده بود دست به دامان خانه دزدها شد! و فردای آن روز محله پر از این اعلامیه شد که؛ صاحب خانه، کلاغها را بی دلیل، در قفس کرده!!!

رفیق پدر خیلی نامرد بود! نمیدانم چه فکری کرده بود که میخواست جای! پدر باشد!!! او حتی نمیتوانست بچه هایش را تربیت کند که از مردم دزدی نکنند یا از هرجایی
ساندویچ
نخرند آنوقت...

توی گوش ما بچه ها خواندند که کلاغها سنگ نمیزدند! بازی میکردند و بعضی از بچه ها هم، بچگانه رفتند پیش پدر تا کلاغها را آزاد کند!
اما! او میدید هنوز جای زخم کلاغها روی تن و بدنشان است و تنها با آرامش نق و نوق هایشان را تحمل میکرد!

پدر ما آدم خاصی بود و هست
پدر ما خیلی مرد بود و هست! آنقدری که هنوز رفیق نامردش را تحمل میکند و برای خوب شدنش دعا میکند
پدر سایه ی بالا ی سرماست

برایش دعا کنید..
سایه ات مستدام پدر


در پی توهین روزنامه دولتی و اعتدال گرای ایران به ساحت مقام معظم رهبری این متن منتشر گردید.





طبقه بندی: افسر جنگ نرم،
برچسب ها: رهبرم، سیدم، مولایم،
[ شنبه 15 اسفند 1394 ] [ 01:06 ق.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]

وعده دیدار ما 22 بهمن ماه راهپیمایی   ......

زتدگیم را با وطنم می خواهم....

مرگ برگ استكبار...




طبقه بندی: افسر جنگ نرم،
برچسب ها: ایران، 22 بهمن،
[ سه شنبه 20 بهمن 1394 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]

من زنده ام به عشق تو صاحب الزمان...

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم





طبقه بندی: درد دل با...، فرهنگی،
برچسب ها: صاحب الزمان، یا مهدی،
[ جمعه 16 بهمن 1394 ] [ 01:19 ق.ظ ] [ علی یوسف زاده وایقان ] [ یاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 10 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User